بهانه ای برای نرفتن یا حقیقتی برای ماندن!

وقتی میام خونه دلم برای حوزه تنگ میشه وقتی میرم حوزه دلم برای خونه! ای بابا چه وضعشه آخه ؟ :)

الانم که سایت مرکز حوزه رو بستن و نمراتمون هم رو هوا گذاشتن! پارسال هم یادمه نمرات رو خیلی دیر تر از موعد ثبت کردند!! میگفتند مسئول ثبت نمرات رفته بوده مسافرت! خب آخه  کاریه!  برگه هامون رو گم نکنن یه وقت! 

این روز های اخر ماه رمضون خیلی سخت گذشت! یه روز کامل که سرم درد میکرد و میخواست بترکه! ولی بالاخر عید اومد عید اومد :)  اللهم آخییییش :)

هفته دیگه هم ان شاء الله مشهدم و نائب زیاره، امروز داشتیم با پدر گرامی سر مسافرت رفتن بحث میکردیم، که یهو پدر عزیز گفتند:

+ امسال که قراره احسان رو دوماد کنیم، پس مسافرت نمیریم دیگه!

حالا همه قیافه ها به سمت من چرخید و با تعجب تمام به من نگاه میکردند!  حالا نمیدونم این حرف بهونه ای بود برای نرفتن یا حقیقتی برای موندن؟ :)

هرچند قرار نیست        حداقل امسال قرار نیست :)

  • احسان :)
  • سه شنبه ۶ تیر ۹۶

خداحافظ با صفای من :)

دو سال پیش بعد از چند روز که از اول مهر گذشته بود به ما خبر دادن که استاد نیست و ما هم دوان دوان دنبال محلی برای تحصیل!!  این شد که دو سال پیش مهمون این حوزه با صفا شدیم :) 

و دوسال به این راحتی مثل برق گذشت!!  انگار همین دیروز بود که اومده بودیم و سر اولین کلاس شرکت کردیم!! من دارم میرم و فقط دوسال خاطره برام میمونه، از دوستان، اساتید و صفای حیاط این حوزه :)   یادمه موقعی که توی طبقه دوم خوابگاه مون بود برای درست کردن چایی قرعه مینداختیم :) و یادمه یه نصف شب بیدار شدم، فهمیدم یکی از دوستام بیداره، بهش گفتم بیا قرعه بندازیم چایی بخوریم :)  و نصف شبی چایی خوردیم :)  یا جمعه هایی که حوزه بودیم گاهی وقت ها مدیرمون ما رو به صرف کباب دعوت میکرد :)  یا سر صبح هایی که بعد از بهار کنار گل یاس مینشستم و چایی  میخوردم :)   قبل از غروب هایی که میرفتیم امام زاده ،  یا ساندویچ های بی مزه ای که از ساندویچی ها میگرفتیم :)  کوزه های سفالی که تو شهر میساختن:) درخت های چنار قدیمی وسط شهر، که فصل پاییز وقتی برگ هاشون رو زمین میریخت  منظره عاشقونه ای رو درست میکرد :) و تمام خاطرات زیبایی که دارم.

هر اومدنی یه رفتنی داره! و من باید برم! با اینکه قلبا دوست ندارم ولی چاره ای نیست!  بعد ماه رمضون باید برم دنبال محل تحصیل جدید برای سال آینده! و اتفاقات تازه! و خاطرات تازه ای که به وجود میان.

حوزه «حسنیه» عزیز ، من بهترین خاطراتم رو با تو دارم :)

  • احسان :)
  • سه شنبه ۳۰ خرداد ۹۶

شاید شروعی دوباره :)

اوایل که با موضوعی به نام وبلاگ آشنا شدم از یه نفر پرسیدم: این بلگفا که میگن یعنی چه؟   که بعد از اینکه کلی به من خندید برام توضیح داد :)

تا اونجاییکه یادم میاد تا حالا وبلاگ های زیادی داشتم که بیشترشون رو هم خودم منهدم یامنفجر میکردم :)     البته من هیچ وقت تو بلگفا وبلاگ نداشتم!

حتی یادمه که یه وبلاگ دو نفره با یکی از دوست هام داشتم که اونو هم خودم منفجر کردم:)  کلا مهارت خاصی تو منفجرکردن وبلاگ دارم :)  اینجا که تا حالا مونده جزء معجزاته!

اینجا رو همیشه دوست داشتم!  همیشه یا وقت نمیشد یا امکانات نبود تا سر بزنم و بیام و یه دنیا حرف بنویسم!   ولی همیشه دوست داشتم اینجا رو و دارم.

نمیدونم از کسانی که میخوندمشون کیا هنوز مینویسن! کیا هستن!   اصلا منو میشناسن هنوز؟ :)

سر فرصت شروع میکنم دنبالتون میگردم ببینم کجایین؟ :)

و حالا اینجا دفتری برای حرف های من!

شروعی دوباره!

  • احسان :)
  • دوشنبه ۲۹ خرداد ۹۶
وقتی واژه ها تو سرت سنگینی میکنن
بریزشون بیرون!

واژه های من اینجاست،
با احتیاط چشمانتان را عبور دهید :)